مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
28
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون جوان داخل شد ، خانهء ديد بلند بنيان و محكم اركان كه غرفهاى روبرو و وسيع دارد و او را ايوانهاست و در هر ايوان ، حوضى از آب روانست و از هرسو منظرهها بسوى باغ گشوده مىشود . شيخ ، آن جوان را بيكى از غرفها درون برد . جوان ، آن غرفه را ديد كه با رخامهاى رنگرنگ ، زمين او را فرش كردهاند و سقف او را بلاجورد و قلم زرين نقش بستهاند و فرشهاى حرير آنجا گستردهاند و در آنجا ده تن از مشايخ حلقه زدهاند و جامهء حزن و اندوه پوشيده ، گريان و نالانند . جوان را كارشان عجيب آمد و خواست كه از شيخ سؤال كند . شرطى كه كرده بود ، بخاطرش رسيد . زبان دركشيد . پس از آن ، شيخ ، صندوقى كه سى هزار دينار زر سرخ در آن بود ، بجوان سپرد و به او گفت : اى فرزند ، از اين صندوق از بهر ما و خويشتن صرف كن . كه تو امير مائى و عهدى را كه با تو كردهام ، نگاهدار . پس آن جوان به خدمت ايشان قيام نمود و از آن زرها صرف ميكرد تا يكى از ايشان بمرد . ياران ، او را غسل داده ، كفن كردند و در باغى كه پشت آن قصر بود ، بخاكش سپردند و پيوسته مرگ ، ايشان را يكىيكى ميگرفت . تا اينكه جز آن شيخ كه آن جوان را از بهر خدمت آورده بود ، كسى باقى نماند و او با جوان در آنجا بماندند و جز ايشان كسى نبود . سالها بدينسان بود تا اينكه شيخ بيمار گشت . چون جوان از زندگانى او نوميد شد ، روى به دو آورده ، به او گفت : اى عم ، من شما را خدمت كردم و در اين دوازده سال در خدمتهاى من كوتاهى نشد . شيخ گفت : آرى . اى فرزند ، به خدمت ما قيام كردى ، چندانكه مشايخ وفات كردند . و من نيز از مرگ ناگزيرم . جوان گفت : اى خواجه ، همىخواهم بدانم كه سبب گريستن و ناليدن شما چيست و اين حزن و اندوه و حسرت و ندامت از بهر كيست ؟ شيخ گفت : اى فرزند ، ترا به اين كار ، كارى نباشد . مرا به چيزى كه طاقت آن ندارم ، تكليف مكن . كه من از خداى تعالى سؤال كردهام كه هيچكس را بمحنتى كه من دارم ، گرفتار نكند . و اگر خواهى كه از ورطهء كه ما در آن افتادهايم ، بسلامت برهى ، اين در باز مكن . و بدست خود ، اشارت بسوى درى كرده ، از آن در ، او را بترسانيد و گفت : اگر